تاریخ : سه‌شنبه, ۱۷ شهریور , ۱۴۰۵ Tuesday, 8 September , 2026
1

سرنوشت

  • کد خبر : 74774
  • 06 مرداد 1405 - 15:17
سرنوشت
رشت _ خط گیلان _ ... محسن 5 سال از من بزرگتر بود. کارگر بود و بسيار زحمتکش. همه اعضاي خانواده با اين وصلت موافق بودند. خيلي زود مقدمات عروسي فراهم شد و با هم ازدواج کرديم.

سحر پورابراهيمي
مشاور معاونت فرهنگي و اجتماعي پليس گيلان:

سرنوشت

« 15سال داشتم که محسن پسر داييم به خواستگاري آمد. محسن 5 سال از من بزرگتر بود. کارگر بود و بسيار زحمتکش. همه اعضاي خانواده با اين وصلت موافق بودند. خيلي زود مقدمات عروسي فراهم شد و با هم ازدواج کرديم.

بعد از ازدواج من از رشت به تهران رفتم. زندگي ما خيلي خوب بود. محسن هر روز بعد از کار به خانه مي آمد و براي من که در تهران غريب بودم وقت مي‌گذاشت. دلتنگ خانواده نمي‌شدم چون محسن همه زندگي من بود. با تولد دخترم مريم زندگي ما زيباتر شد. محسن براي تأمين مخارج زندگي خيلي کار مي‌کرد. قبل از آمدن به خانه چند ساعتي با ماشين کار مي‌کرد. دوست نداشت من و دخترم کمبودي داشته باشيم. يکسال بعد صاحب دختر ديگري شديم. هشت سال از زندگي مشترک ما مي‌گذشت تا اينکه يک روز اتفاق خيلي بدي افتاد. يکي از دوستان محسن با من تماس گرفت و گفت سريع خودم را به بيمارستان برسانم. اصلا حالم خوب نبود. نمي‌دانستم چه اتفاقي افتاده. سريع به بيمارستاني که دوست محسن آدرسش را داده بود رفتم. اما خيلي دير شد. محسن در يک تصادف جان خود را از دست داد. زندگي مثل آوار بر سرم ريخت.

بايد چيکار مي‌کردم. من همه کس و کارم را از دست داده بودم. همه زندگيم را از دست داده بودم. تازه وارد 25سالگي شده بودم. شرايط سختي داشتم. با داشتن دو دختر به خانه مادرم برگشتم. نمي‌دانستم بايد چکار کنم. ديه اي که گرفتم را به برادرم دادم و از او خواستم برايم خانه اي بخرد. اما متاسفانه برادرم همه پول را براي خودش برداشت و گفت چرا يک زن جوان با دو دختر بايد تنها زندگي کند.

در خانه مادرم خيلي سختي کشيدم تا اينکه تصميم گرفتم شغلي داشته باشم. خيلي تلاش کردم اما چون ديپلم هم نداشتم نتوانستم شغلي پيدا کنم تا اينکه به واسطه يکي از آشنايان دور مادرم در يک شرکت به عنوان نيروي خدماتي مشغول شدم. هر روز از سر صبح تا ساعت 6 غروب کار مي‌کردم. يک روز که طبق روال هر روز مشغول نظافت شرکت بودم يکي از کارکنان شرکت نزديکم آمد و از من خواست تا کمي وقتم را در اختيار او قرار دهم. از زندگيش و مشکلاتش گفت اينکه چند سال است از همسرش جدا شده و تنها زندگي مي‌کند. از من خواست با او ازدواج کنم.

موضوع را با مادرم در ميان گذاشتم. مادرم موافقت کرد. علي با مادرش به خواستگاري آمد و ما عقد کرديم و من و بچه‌ها به خانه علي رفتيم. علي از من خواست سر کار نروم و در خانه به بچه ها رسيدگي کنم. علي اصلا شبيه محسن نبود. ويژگي‌هاي رفتاري خاصي داشت و من بعد از ازدواج متوجه شدم. او اوايل به بچه‌هاي من محبت مي‌کرد تا اينکه صاحب فرزند پسرشديم. ميراث همه زندگي همسرم شد و او ديگر کاري به بچه‌هاي من نداشت. گاهي هم بهانه‌گيري مي‌گرد که تو به بچه‌هاي خودت بيشتر توجه مي‌کني تا ميراث. در صورتيکه اصلا اينطور نبود. بهانه‌گيري‌هاي او هر روز بيشتر و بيشتر شد. شب‌ها به خانه نمي‌آمد. رابطه ما هر روز سرد تر شد.گاهي بي دليل مرا کتک مي‌زد و من ديگر تحمل او را نداشتم. دوباره به خانه مادرم برگشتم و او با آغوش باز از من استقبال کرد. الان سه ماه است  که خانه مادرم هستم و علي هيچ سراغي از من و بچه ها نگرفت. حتي جواب تلفن مرا هم نمي‌دهد. چند بار به شرکت رفتم اما او را نديدم. نمي‌دانم بايد چه تصميمي بگيرم. من ماندم و سه بچه که تأمين مخارج زندگي برايم سخت است. من زندگيم را با همه ي سختي‌هايش  دوست دارم. لطفا کمکم کنيد تا عجولانه و اشتباه تصميم نگيرم.

نظر کارشناس:

طلاق عاطفي و وجود روابط سرد، عدم ارضاي نيازهاي رواني و عاطفي زوجين، ضعف در مهارت‌هاي زندگي مي‌تواند زمينه ساز بسياري از مشکلات زوجين گردد. مخاطب هنوز با فراق همسر کنار نيامده بود که وارد زندگي مشترک شد. او حتي شناخت کافي از ويژگي‌هاي همسر نداشت و در ذهن خود مکررآً در حال مقايسه همسر سابق با همسر فعلي بود. پيشنهاد شد به همراه همسر جهت آگاهي از مهارت‌هاي زناشويي، مهارت حل مسئله، افزايش روابط صميمانه، اجتناب از تصميم‌گيري عجولانه و غيرمنطقي در جلسات مشاوره شرکت نمايند.»

لینک کوتاه : https://khategilan.ir/?p=74774

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.