گلچين روزگار زندگي
نويسنده: سرگرد زينب شکوريان
کارشناس مرکز مشاوره آرامش_ معاونت فرهنگي و اجتماعي پليس گيلان
«خيلي خسته و داغونم به حدي که ديگه نميخوام تو اين دنيا زندگي کنم و فقط ميخوام بخوابم و بيدار شم ببينم چندسال گذشته و همه چيز درست شده چون ديگه حتي قدرت تصميم گيري هم ندارم ازتون خواهش ميکنم کمکم کنيد.
… من ۱۷ سالم بود که با همسرم دوست و آشنا شدم، پدر و مادرم از هم جداشده بودند و من تنها با مادرم زندگي ميکردم و اين تنهايي برايم بسيار اذيت کننده بود به همين دليل، کنار سامان برايم بسيار لذت بخش بود. و اصلا متوجه گذر زمان نميشدم بعد از گذشت ۴ سال از دوستي منو سامان خيلي دوست داشتم هرچه سريعتر باهم ازدواج کنيم. اما او راضي نبود و مرتب ميگفت فعلا براي ازدواج زود است… به هرحال با گذشت زمان من توانستم او را راضي کنم. که ايکاش هرگز اين کار را نميکردم… سامان آن زمان کاري نداشت و به من گفت که از من انتظار مراسم خاص و خيلي چيزهاي ديگر و نبايد داشته باشي ما مثل زوجهاي ديگر نيستيم. و من تمام اين شرايط و قبول کردم چون فقط ميخواستم لحظاتم در کنار سامان بگذرد و اين تنها آرزوي من بود که در آن زمان برآورده شده بود… بالاخره من و سامان در يک خانهي ۴۰ متري که آن هم خانوادهاش با کلي منت برايمان تهيه کرده بودند و با اندک جهازي که مادرم توانسته بود برايم تهيه کند زندگيمان را شروع کرديم و بعد از گذشت چندماه از زندگي مشترکمان يک روز که ميخواستم لباسهاي سامان را بشورم در حال خالي کردن جيبهايش بودم که ناگهان متوجه يک بسته شدم و نسبت به اين موضوع پيگيري کردم که بالاخره متوجه شدم سامان گل مصرف ميکند و اين موضوع کم کم روي سبک زندگي ماهم تاثير گذاشت زيرا او شبها دير به خانه ميآمد يا وقتي مصرفي نداشت يا هزينه تهيه مواد نداشت آن روز دنبال کوچکترين بهانه بود تا در خانه يک جنگي برپا شود. از طرفي او آنقدر اعتيادش شدت گرفته بود، که به مصرف حشيش هم روي آورده بود. که حتي در تهيه خرج و مخارج زندگي هم توان نداشت و هرچه روزها ميگذشت من بيشتر متوجه اشتباهم در انتخاب زندگيام ميشدم، من فقط ميخواستم از تنهايي و خلاء عاطفي که هميشه با من بود، در کنار سامان به آن برسم و از آن تنهايي در بيام اما اين کمبود عاطفه و محبت تنها براي مدت کوتاهي دوام داشت وقتي ذات واقعياش را شناختم خوشبختي خودش را از من پنهان کرد… و تمام اينها فاصلهي زيادي را بين منو سامان ايجاد کرد زيرا يک روز که او حمام رفته بود تووي گوشياش از واتساپ يک پيامي نمايانگر شد که عکس پروفايلش تصوير يک خانم بود، و من با ديدن اين صحنه بسيار کنجکاو شدم و پيام را خواندم که بااين متن رو به رو شدم( عزيزم کجايي، خيلي زود بامن تماس بگير) و با ديدن اين صحنه بارديگر دنيا بر سرم خراب شد و من تمام پيامهايي که بين آنها رد و بدل شده بود را خواندم و متوجه شدم که از فضاي مجازي از طريق اينستا باهم آشنا شدهاند و حتي ديدارهايي هم باهم داشتند و از گفتگوي بين آنها عکسم گرفتم… ماندن در آن خانه جز عذاب برايم چيز ديگري را به همراه نداشت از اين رو بلافاصله لباسهايم را جمع کردم و به خانه يکي از دوستانم رفتم تا بتوانم با آرامش مسير درست زندگي را انتخاب کنم و با مشورت همان دوستم براي پيدا کردن راه درست زندگي مرکز مشاوره آرامش را به من معرفي کرد، لطفا کمکم کنيد….»
https://khategilan.ir/?p=70513



