سحر پورابراهيمي :
مشاور معاونت فرهنگي و اجتماعي گيلان
«خيلي کوچک بودم که پدرم از دنيا رفت. کلاس سوم ابتدايي بودم که مادرم را نيز از دست دادم. يادم هست که در مراسم خاکسپاري مادرم، خالهها وتنها داييام براي آينده من تصميم گرفتند و نظرشان اين بود که هيچکدام شرايط نگهداري از من را ندارند و من بايد به بهزيستي بروم. زمانيکه از تصميمشان باخبر شدم، خيلي اصرار کردم که پيششان بمانم اما قبول نکردند و من به ناچار با يک پلاستيک از لباسهايم وارد محيط جديد با آدمهاي جديد شدم.
حال و روز خوبي نداشتم. نه پدر، نه مادر و نه هيچ کس و کاري. اتاقي پر از بچههاي قد و نيم قد که آنها هم مثل من بيکس بودند. بايد شرايط آنجا را ميپذيرفتم و کنار ميآمدم. روزها و شبهاي من به سختي ميگذشت. سالها گذشت و من شدم يک نوجوان ۱۶ ساله که با اطرافيان ارتباط نميگرفتم و خيلي احساس تنهايي ميکردم. به پيشنهاد مسئول بهزيستي به «کيمياي هستي» که وابسته به بهزيستي بود و پسربچههاي ۴ تا ۱۰ ساله زندگي ميکردند، منتقل شدم. قرارشد آشپزي کنم، به کارهاي بچهها رسيدگي کنم، نظافت کنم و با بچههاي کوچک وقت بگذرانم. تنها دلخوشيم اين بود که ميتوانستم گاهي از خانه بيرون بروم و هوايي بخورم.
گاهي براي رهايي از سرو صداي خانه به بهانه خريد بيرون ميرفتم و در پارکي نزديک خانه وقت ميگذراندم. ساعتها روي صندلي پارک مينشستم، گذشته و سرنوشتم را مرور ميکردم. دلم براي خودم ميسوخت. تصميم گرفتم با جديت بيشتري درس بخوانم. من که در ساختن گذشته نقشي نداشتم، لااقل آيندهام را بسازم. با يکي از مربيهاي خانه صحبت کردم. او خيلي از تصميمم استقبال کرد و حاضر شد کمکم کند. چون هم بايد به کارهاي خانه و بچهها رسيدگي ميکردم و هم درس ميخواندم، با هماهنگي با آموزش و پرورش منطقه قرار شد من کتابها را بخوانم و فقط در امتحان ترم شرکت کنم. خيلي خوشحال بودم. ديگر به هيچ کس و هيچ چيز فکر نميکردم. با کمک مربي مرکز و با ارادهاي مصمم درس خواندم تا اينکه توانستم ديپلم بگيرم.
براي کنکور و يک رقابت سخت آماده شدم. خيلي تلاش کردم. شبانهروز درس خواندم. گاهي در ميانه راه خسته ميشدم و نااميد، اما مربي و مسئول خانه تشويقم ميکردند. تا اينکه توانستم در رشته دندانپزشکي قبول و وارد دانشگاه شوم. ديگر براي خودم کسي شده بودم. البته موفقيتم را اول مديون خدا و سپس مديون مربي و مدير کيمياي هستي بودم. دلم ميخواست به ديدن خالهها و داييم بروم و از موفقيتهايم برايشان بگويم. اما چه فايده، طي تمام سالهايي که من در بهزيستي بودم، آنها هيچ سراغي از من نگرفتند و به ديدنم نيامدند. سال سوم دانشگاه بودم که با امير آشنا شدم. او هم شرايط زندگيش تقريباً مثل من بود. پدر و مادرش را درتصادف از دست داده بود و همراه مادربزرگش زندگي ميکرد. روزهاي خوبي را کنار هم ميگذرانديم. نميدانستم ماجراي زندگيم را چگونه براي او تعريف کنم. نگران قضاوت و طرد شدن بودم. در اولين فرصت با امير صحبت کردم. او از حرفهايم شوکه شد. با خود فکر کردم ديگر او را نميبينم و اين يعني تمام ماجرا…
اما اينطور نشد..
ازدواج کرديم.خانه کوچکي اجاره و يک اتاق آن را براي کارمان در نظر گرفتيم. عهد بستيم بخشي از درآمدمان را به چند خانه کيمياي هستي اختصاص دهيم. سالهاست کنار هم زندگي ميکنيم. به لطف و دعاي بچههاي بهزيستي زندگي خوب و پرخير و برکتي داريم.
گاهي يک تصميم درست جرقهاي براي زندگي آينده است و خدا را شکر که با تمام کمبودها و خلأهايي که در زندگي داشتم توانستم.
توانستم در سختترين شرايط، از پس مشکلات برآيم. توانستم با توکل برخدا و تکيه به خودم موفق شوم و انسان مفيدي براي جامعه.
نظر کارشناس
خانواده به عنوان مهمترين و بنيادي ترين نهاد اجتماعي، کارکردهاي مثبتي در تربيت فرزندان دارد. نقش خانواده در سلامت روان فرزندان بسيار حائز اهميت است.
متأسفانه مخاطب در سنين کودکي از داشتن نعمت پدر و مادر محروم ماند و هيچگونه حمايت عاطفي از بستگان نزديک نيز دريافت ننمود. کمبود محبت، احساس تنهايي، محيط زندگي شلوغ و مشغله کاري که ممکن است باعث خستگي مفرط و نااميدي از آيندهاي روشن گردد، ميتوانست مخاطب را دلسرد و از رسيدن به اهداف باز دارد.
اما او توانست به لطف پروردگار، کمک و تشويق مربي و مدير کيمياي هستي از پس مشکلات برآيد و انسان موفقي شود. »
(با آرزوي موفقيت براي تمام فرزندان سرزمينم)
https://khategilan.ir/?p=66759



