×

منوی بالا

منوی اصلی

دسترسی سریع

اخبار سایت

اخبار ویژه

امروز : شنبه, ۲۶ اردیبهشت , ۱۴۰۵  .::.   برابر با : Saturday, 16 May , 2026  .::.  اخبار منتشر شده : 5 خبر
روياي فريبانه…

نويسنده: سرهنگ دوم معصومه نيک فطرت
کارشناس ارشد روانشناسي_مشاورکلانتري ۲۲ رشت

«اين روزها من و باران هردو مي‌باريم. من از غم و ناراحتي و باران از سر شوق هميشگي‌اش… اين شروع صحبت دختر جواني بود که از ظاهرش مي‌شد به درون پر از آشوبش پي‌برد.گريه‌هايش امان صحبت به او را نمي‌‌داد و مشخص بود در باتلاقي از خاطرات غرق شده‌است. با نگاه به چهره برافروخته‌اش مي‌توانستم به درد درونش پي‌ببرم…با صداي هق‌هق گريه به حرف‌هايش ادامه داد…

اين روزها من و باران هردو مي‌باريم. من از غم و ناراحتي و باران از سر شوق هميشگي‌اش… اين شروع  صحبت  دخترجواني بود که از ظاهرش مي‌شد به درون پر از آشوبش پي برد.گريه‌هايش امان صحبت به او را نمي‌‌داد و مشخص بود در باتلاقي از خاطرات غرق شده‌است.

با نگاه به چهره برافروخته‌اش مي‌توانستم به درد درونش پي‌ببرم…با صداي هق‌هق گريه به حرف‌هايش ادامه داد.اي‌کاش هيچوقت تن به حرف‌هاي پوچ و بي‌اساس آرش نمي‌‎دادم.

اي‌کاش از همان اول براي من مشخص مي‌شد که چه در ذهن مريضش مي‌گذرد. من خام حرف‌هاي پسري شده‌ام که تنها هدفش بي‌آبرو کردن من بوده و همه چيز را به من دروغ گفته‌است.سال اول دبيرستان بودم که با آرش در گروه واتساپي آشنا شدم. آن زمان که ويروس کرونا شدت گرفته بود و مجازي درس مي‌خواندم.

دور از چشم مادر و پدرم در يک گروه مختلط  عضو شدم. پسر‌هاي مختلفي به من پيام مي‌دادند اما به حرف‌هايشان اهميتي نمي‌دادم. در اين ميان آرش با ترفند‌هاي خاصي که بلد بود مرا  شيفته خودش کرد. تمام زندگي‌ام در او خلاصه شده بود حتي به درس‌هايم اهميتي نمي‌دادم و با تقلب و نمرات پايين امتحاناتم را قبول مي‌شدم.

آرش اهل استان ديگري بود و من هيچوقت او را از نزديک نديده بودم. اما وعده‌هاي پوچ ديدار زياد مي‌داد و مدام مي‌گفت يک روز به ديدنم مي‌آيد. تا اينکه بعد از سه ماه دوستي، ناگهان در يک مکالمه طولاني از من خواستگاري کرد و گفت با شناختي که از خانواده‌ات دارم حدس مي‌زنم با ازدواج ما موافقت نمي‌کنند. حتي تشويقم کرد که خانه را ترک کنم و به شهرشان بروم تا براي من جشن عروسي مجللي که هر دختري  آرزويش را دارد برگزار کند.

از سخن‌هايش شوکه شده بودم و نمي‌دانستم چه بگويم. از طرفي آرش را دوست داشتم از طرفي ديگر باور داشتم خانواده‌ام به دليل سن پايينم با ازدواج‌مان موافقت نمي‌کنند.آرش هرروز از دوست داشتنش نسبت به من مي‌گفت و اينکه چقدر دوست دارد اين وصلت صورت بگيرد. مدام تهديد مي‌کرد که اگر به يکديگر نرسيم خودم را خواهم کشت.

خلاصه وقتي به خودم آمدم ديدم از اتوبوس پياده شده‌ام و منتظر آرش در شهرديگري هستم . احساسم عجيب و غريب بود. انگار که از کارم پشيمان شده بودم و دوست داشتم به خانواده‌ام برگردم. اما من خانه را پنهاني ترک کرده بودم و يک شبانه روز در راه بودم. بين دوراهي بزرگي گير کرده بودم و چهره معصوم مادرو پدرم جلوي چشمانم بود. من چه کرده بودم چرا خانواده‌ام را رها کردم.در همين افکار گير کرده بودم که به يکباره گوشي‌ام زنگ خورد. آرش گفت: ماشيني مي‌فرستد تا من را پيش او ببرد. از اين رفتارش تعجب کردم که چرا خودش  به استقبالم نيامده است. نزديک يک ساعت طول کشيد تا آنجا برسم. اي‌کاش نمي‌رسيدم.

اي‌کاش در راه مي‌مردم و با چهره واقعي آرش روبه‌رو نمي‌شدم. چيزي که  فکرش را هم نمي‌کردم جلوي چشمانم بود. آرش در يک  خانه متروکه منتظرم بود…با گذشت چند ماه با هزار منت و خواهش از دستش فرار کرده‌ام و با سرافکندگي به شهرم برگشته‌ام اما خانواده‌ام مرا نمي‌خواهند. تصميم کودکانه‌‎ام من را به اين حال و روز گرفتار کرده است.

نظر کارشناس (تشخيص):
متاسفانه دختر داستان به دليل فضاي نامناسب خانواده، وجود والدين مستبد،  وارد  دوستي با جنس مخالف شده است و بدون شناخت و آگاهي از طرف مقابل، در دام او گرفتار شده و آسيب‌هاي جبران ناپذيري ديده است. خانواده‌ها مي‌بايست براي پيشگيري از اين مشکلات که نوجوانان را بسيار تهديد مي‌کنند، فضاي خانواده را در شرايط بهتري قرار دهند و به خاطر داشته باشند که ذهن نوجوان هنوز به اندازه‌ يک بزرگسال رشد نکرده است .

همچنين بسياري از نوجوانان از اينکه بخواهند با خانواده صحبت کنند مي‌ترسند و احساس مي‌کنند والدين به حرف‌هايشان توجهي نمي‌کنند يا حتي ممکن است به بحث و دعوا برسند.به همين دليل سعي ‌مي‌کنند به تنهايي راهي براي مشکلاتشان پيدا کنند.

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.