“خدیجه کشاورز”
کارشناس ارشد روانشناسی بالینی و مشاور و مددکار کلانتری ۱۲ رشت
«شوکه شده بودم، انگار که یک سطل آب سرد روی من ریخته باشند، باورم نمیشد این همان فردی است که به من گفته بود که چادر اولویت انتخاب او برای ازدواج است.
یک روز که به همراه پدرم به مخابرات رفته بودیم تا اینترنت خانگی برای منزلمان تهیه کنیم در مسیر یکی از دوستان قدیمی پدرم که به ظاهر مرد موجهی بود را سوار ماشینمان کردیم. پس از احوال پرسی آن مرد از پدرم پرسید خانمی که همراه شماست دخترتان است؟ تا به جواب نرسیده گفت: من پسری دارم که به دنبال دختر خوب و متینی میگردد.
اگر اجازه دهید ما به همراه خانواده به خواستگاری دختر شما بیاییم؟ کی بهتر از خانواده شما…در طول مسیر از ویژگیهای مثبت پسرش برای ما تعریف کرد و پدرم با علامت سر صحبتهایش را تایید میکرد. اما من از خجالت تا پایان مقصد نه صحبتی کردم نه سرم را بالا آوردم. قبل از اینکه از ماشین پیاده شود روز خواستگاری را با پدرم هماهنگ کرد و رفت.
وقتی پیاده شد پدرم با خنده گفت: این مرد نگذاشت ما یک کلمه حرف بزنیم. این کی بود اول صبحی جلوی ما سبز شد. اما انگار پدرم بدش نیامده بود و از این ملاقات راضی بود. تا خواست نظر من را بپرسد فرصت ندادم و از ماشین پیاده شدم. من اصلا به ازدواج فکر نمیکردم. تازه دانشگاه قبول شده بودم و دوست داشتم برعکس دخترهای فامیل درس بخوانم و شغل مناسبی داشته باشم.
وقتی به خانه رسیدیم پدرم ماجرای آن دیدار را برای مادرم تعریف کرد و از سرشناس بودنشان به واسطه شغل برادرش گفت. مادرم با شوقی عجیب به اتاقم آمد و نظر من را پرسید. من هم به درخواستشان تمایلی نشان ندادم و جوابم منفی بود.
روز چهارشنبه فرا رسید و به اصرار مادرم با دوستم به بازار رفتم و چادر رنگی و لباس مناسبی تهیه کردم. تا به حال هیچ خواستگاری به خانهمان نیامده بود زیرا تا حرفش پیش میآمد من به بهانههای مختلف ردشان میکردم اما انگار این بار فرق داشت و خانوادهام میدانستند قرار است این وصلت صورت بگیرد. آنها سر ساعت تعیین شده به خانهمان آمدند. حس عجیبی داشتم. با اینکه میدانستم قرار است جوابم منفی باشد اما استرس تمام وجودم را فرا گرفته بود با دیدنش انگار زبانم بند آمده بود. به قول معروف انگار خدا زیبایی را در او تمام کرده بود.
پسری خوش سیما و مثال زدنی…بعد از احوال پرسی و کمی معاشرت، بلافاصله حرف را به سمت من و پسرشان پیش کشیدند و خواستند ما دو نفری با هم گفتگو کنیم و همدیگر را بهتر بشناسیم. چون هوا خوب بود و باد خنکی میوزید پیشنهاد کرد تا به حیاط برویم و سر ایوان خانه بنشینیم. از من خواست تا صحبت را شروع کنم و سوالهایي که در ذهن دارم را به زبان بیاورم، اما من از خجالت سکوت کردم و چادرم را روی صورتم کشیدم.
انگار در این دنیا حضور نداشتم و حس و حالم یک جور خاص بود. گفت: خوشحال است که من چادر سر میکنم و اولویتاش در ازدواج همین امر بوده است. درباره اعتقاداتش صحبت کرد و دوستان مذهبی که دارد. میگفت با درس خواندن، ادامه تحصیل و سرکار رفتن من مشکلی ندارد. آن شب من تنها شنونده بودم و گاهی با سر تکان دادن حرفهایش را تایید میکردم. صحبتهایش به دلم نشسته بود و در ذهنم مدام میگفتم این همان پسری است که میخواستم و در همان مدت کوتاه مهرش به دلم نشست اصلا متوجه زمان نبودیم تا اینکه مادرم به دنبالمان آمد و بيان كرد اگر حرفهایتان تمام شده به داخل خانه بیایید، وقتی وارد اتاق پذیرایی شدیم با لبخند روی صورتمان متوجه رضایت ما شدند و با جمله مبارکه مبارکه برای ما آرزوی خوشبختی کردند به پیشنهاد پدرم قرار شد مدتی را باهم محرم شویم و عجلهای تصمیم نگیریم.
دو روز بعد در یک دفترخانه به صورت کاملا خصوصی و بدون اطلاع به کسی صیغه محریمت برای ما خوانده شد و تا مدت یک ماه باهم محرم شدیم. انتظار داشتم در این مدت بیشتر همدیگر را ببینیم و صحبت کنیم. اما فرهاد تنها روزی یکبار با من تماس میگرفت و خیلی کم پیامک میفرستاد. آن ذوق و شوقی که در وجود من موج میزد را در او نمیدیدم.
فرهاد دریک شرکت خصوصی کار میکرد. اما هیچ وقت از حقوق و عنوان شغلیاش به من حرفی نمیزد. کلا درباره خودش و خانوادهاش اطلاعاتی نمیداد. من هم کنجکاوی نمیکردم و به قول دوستانم عاشق، کور و لال شده بودم. یک روز که قرار بود با هم به خرید برویم با من تماس گرفت و گفت از چادر گذاشتن من خوشش نمیآید و میخواهد من بدون چادر با او به بازار بروم. شوکه شده بودم انگار که یک سطل آب سرد روی من ریخته باشند.
باورم نمیشد این همان فردی است که به من گفته بود که چادر اولویت انتخاب او برای ازدواج است، چطور این همه تغییر کرده بود به حرفهایش توجهی نکردم و با او قرار گذاشتم. وقتی مرا با چادر دید سرم داد و فریاد کشید و رفت.
رنگ و رویم پریده بود و نگاههای آدمهای دور ورم مرا آزار میداد به سرعت از آنجا دور شدم و با هق هق گریه به خانه برگشتم با مادرش تماس گرفتم و توضیح دادم چه برسرم آورده. اما انگار چیزی هم بدهکار شدم هر چیزي در دهانش بود نثارم کرد، چند روزی گذشت به اصرار پدرش که به خانهمان آمده بود با شرط مشاوره پیش از ازدواج به آنها فرصت دادم پس از جلسات مشاوره با صحبتهای مشاور متوجه شدم فرهاد دچار شخصیت مرزی است و یکی از نشانههایش این است که نمیداند دقیقا از زندگی چه میخواهد و عاطفهاش نامتعادل است.باور نمیکردم،
یعنی نمیخواستم باور کنم. من خیلی دوستش داشتم و این که در اولین تجربه، عشق را اینگونه تلخ درک میکردم واقعا برای من سخت بود به محض اینکه به گوش پدرم رسید تصمیم گرفت صیغه را باطل کند و گفت خوشحال است که من انقدر زود متوجه مشکلات فرهاد شدهام اما این پایان ماجرا نبود و حال بد من ادامه داشت.
مدام روانه بیمارستان میشدم تا اینکه به تشخیص پزشک زیر نظر یک روانشناس توانستم از این دوره تلخ عبور کنم و یاد فرهاد را برای همیشه رها کنم. همچنین زندگیام را مدیون چادری هستم که وسیلهای شد تا خواستگارم را بشناسم و یک عمر زندگیام را نجات دهم.»
تحلیل کارشناسی:
«ازدواج از مهمترین تصمیمها در زندگی افراد است. افراد زمانی میتوانند یک ازدواج موفق داشته باشند که از همان ابتدای آشنایی به توصیههای قبل از ازدواج توجه کنند و نکات مهم قبل از ازدواج را در نظر بگیرند. نکته مهم اینکه حتما به شناخت کافی از طرف مقابلشان برسند. این شناخت چیزی نیست که طی یک هفته و یا یک ماه به دست بیاید بلکه باید صبور بود و رفتارهای طرف مقابل را در موقعیتهای مختلف سنجید.
آگاهی از وضعیت خانوادگی:
آدمها تا حد زیادی شبیه به خانوادهشان هستند. افراد معمولا وقتی در مورد خودشان صحبت میکنند، نکات منفی را فیلتر میکنند و سعی میکنند وجهه خوبی از خودشان نشان دهند در حالی که در مورد دیگران به این صورت نیست.
آگاهی از اعتقادات:
یکی از مسائل مهم در ازدواج داشتن تفاهم در مسائل اعتقادی است. شاید شرایط مالی و اجتماعی تغییر کند ولی مطمئن باشید اعتقادات یک شخص به ندرت قابل تغییر است. (اگر با شخصی در اعتقادات تفاهم ندارید با او ازدواج نکنید.)در نتیجه هر زمان که با شخص مورد نظرتان وقت میگذرانید باید به صحبتهای او توجه کنید در میان صحبتهای معمولی که شاید از نظر شما بیارزش باشد افراد خیلی از مسائل و عقایدشان را بیان میکنند.
با دقت به حرفایشان گوش دهید و با چیزهای که در مواقع دیگر میگوید مقایسه کنید.»
https://khategilan.ir/?p=41611



