آمینه آژ،
کارشناسی ارشد روانشناسی شخصیت و مشاور کلانتری ۱۷ مسکن مهر رشت
«درست در همان اوج نوجوانی، آیندهام را بر احساسات کودکانهام باختم اما فقط خدا بود که در تاریکی محض راه را به من نشان داد تا بتوانم ارزش واقعی زن بودنم را درک و گنج پنهان درونم را کشف کنم…
وقتی وارد دبیرستان شدم، فصل تازهای در زندگیام باز شد. از آنجایی که به هنر علاقه زیادی داشتم، بیشتر اوقات فراغتم در کلاس موسیقی میگذشت. به لطف خانواده مرفهای که داشتم هیچ کم و کسری را احساس نمیکردم و چرخ روزگار بر وفق مرادم میچرخید.پدر و مادرم هر دو شاغل بودند و تا حدودی در امور آموزشی حواسشان بود تا از درس و مدرسه عقب نمانم.
از آنجایی که همه آدمها در زندگیشان کمبودهایی دارند، در آن برهه از زمان، نداشتن خواهر یا برادر که بتوانم ناگفتههای دلم را با آنها در میان بگذارم، بزرگترین خلأ زندگیام به حساب میآمد.
به تدریج که بزرگتر میشدم راههای بیشتری را برای تفریح و سرگرمی در مقابل خود میدیدم. متأسفانه خانوادهام توجه چندانی به معنویات نداشتند. موضوعی که به قول خیلی از خانوادههای به اصطلاح روشنفکر امروزی، مسئله پیش پا افتاده و بیاهمیتی به شمار میرود.
در حالی که بعدها همین موضوع، به تنهایی عاملی برای به سردی کشیدن کانون گرم خانوادهمان شد.میهمانیهای مختلط شبانه، پوشیدن لباسهای باز و بدننما، انواع و اقسام نوشیدنیها، گفتوگو و ارتباط با پسران همسن و سال خودم البته با حضور خانوادهها، از برنامههای ثابت زندگیم شده بود. پدر و مادرم نیز نه تنها هیچ مخالفتی با این مسائل نداشتند، بلکه حتی در مواردی مرا راهنمایی میکردند تا به قول آنها آداب معاشرت را بهتر یاد بگیرم.
روزها به همین منوال میگذشت. بعد از هر دورهمی یا مراسمی، تا مدتها حرف و حدیثهای خاطرخواههایم نقل محافل شده بود. با وجود همه دلخوشیهایی که داشتم از درون احساس پوچی میکردم و هر لحظه از خدا عاجزانه کمک میخواستم تا شاید حال دلم خوب بشود. توجه نداشتن به مسائل مذهبی و نداشتن همزبان و همرازی که بتوانم با او درد دل کنم، همگی دست به دست هم داده بودند تا شیطان به تدریج به جانم بیفتد و اسیر وسوسههایش بشوم.
هرچند در خلوت و تنهاییام خدا را صدا میزدم اما پایههای اعتقادیام آنقدری محکم نبود که بتوانم از شرّ وسوسههای شیطان در امان بمانم.در یکی از همان مهمانیهای مختلط که به مناسبت تولد مادرم برگزار شده بود، با پسر همکار مادرم به اسم “سامیار” آشنا شدم.
سامیار که دانشجوی سال آخر شیمی در مقطع کارشناسی بود، در همان برخورد اولیه جوانی بسیار مؤدب و با پرستیژ به نظر میرسید. خانوادههایمان از لحاظ مادیات بسیار غنی بودند ولی متأسفانه از لحاظ معنویات در فقر مطلق دست و پا میزدند.درست در همان اوج نوجوانی، آیندهام را بر احساسات کودکانهام باختم و شیفته کسی شدم که هیچ شناختی از او نداشتم.
سامیار با حرفها و وعدههای شیرین و دلفریبش تمام عقل و هوش مرا ربوده بود. خانواده من و سامیار هیچگونه مخالفتی در مورد ارتباطمان نداشتند و معتقد بودند که دیگر زمانه مثل سابق نیست و این رفت و آمدها کاملا منطقی و به جا است. تا اینکه یک روز سامیار به بهانه آشنایی بیشتر به میهمانی دو نفره در یکی از واحدهایی که به اسم خودش بود دعوتم کرد.
علیرغم ندای درونیام که مرا از رفتن برحذر میداشت، با دیدن موافقت خانوادهام دلم قرص شد و دعوتش را پذیرفتم. آن روز اولین اشتباه زندگیام را در این بازی خطرناک مرتکب شدم و اتفاق ناخوشایندی که همیشه از آن میترسیدم بر سرم آمد.عشق و علاقه ما دو تا سر زبانها افتاده بود و همه دخترهای فامیل آرزو داشتند که روزی شاهزادهای مثل سامیار نصیبشان بشود،
غافل از اینکه بدانند بعضی از آدمها چیزی جز تظاهر و خودنمایی نیستند و همه زندگیشان در ادا و اصولهای بیخود زندگی اعیانی خلاصه میشود.همه چیز داشت خوب پیش میرفت. در تصوراتم خودم را خوشبختترین دختر دنیا میدانستم که به سرعت چشم بر هم زدنی همه دلخوشیهایم به باد فنا رفت…
سامیار به طور ناگهانی غیبش زد و حتی خانوادهاش هم از این موضوع اظهار بی اطلاعی میکردند. بالاخره بعد از چند روز بیخبری، با کمال ناباوری متوجه شدم که سامیار بعد از خالی کردن گاو صندوق شرکت پدرش، به مقصد تورنتو از کشور خارج شده بود.
به خاطر نامردی که سامیار در حقم کرده بود، زندگی پدر و مادرم هم در حال فروپاشی بود اما با وساطت پدر بزرگم دوباره رنگ آرامش به زندگیمان برگشت. پدربزرگم مرد با ایمانی بود و پدرم هیچ شباهتی به او نداشت. به خاطر همین رابطه ما با پدربزرگم کمرنگ شده بود. با راهنماییهای پدربزرگم توانستم خودم را پیدا کنم و به آیندهای روشن امیدوارم باشم
با اینکه از آن زمان نزدیک به ۱۰ سال میگذرد اما تلخیاش را هنوز به خاطر دارم و خودم را به خاطر حماقتهایم سرزنش میکنم.نمیدانم شاید دلیل اصلی این سرشکستگی به خاطر تربیت غلط، بیبندوباری و آزادی بیش از حد خانوادهام بود.
گر قوانین و دستورات الهی را برایم درست و اصولی شرح میدادند، هرگز سرانجام زندگیام به اینجا ختم نمیشد.خدا را همیشه شاکر هستم که در اوج تاریکی راه را به من نشان داد تا بتوانم ارزش واقعی زن بودنم را درک کنم و گنج پنهان درونم را کشف کنم.
در حقیقت گنج پنهان، همان گوهر پاکدامنی و نجابت هر بانویی است که باید با جان و دل از آن مراقبت کند تا لطف الهی و سعادت حقیقی شامل حالش شود..
نظر کارشناسی:
متأسفانه در جوامع امروزی عدهای از دختران و زنان، بیحجابی و جلوهگری را پلی برای آزادی و رسیدن به آمال و آرزوهایشان میدانند، غافل از آنکه ظاهر و درجه تأثیر آن در زندگی زناشویی سهم کوچکی از تمام زندگی را دارد.
در جامعهای که راه رسیدن به هوسها برای جوانان در عرصه خیابانها و پاساژها باز باشد مسلماً کسی به فکر تشکیل خانواده و قبول مسئولیت نمیافتد که البته ریشه اینگونه تمایلات بیمارگونه معمولاً حقارتهای خانوادگی است که از سر تربیتهای غلط و ناسالم اتفاق میافتد.
در حقیقت با کنترل غریزههای جنسی به روشهای معقول و سالم، بشریت نسل به نسل ادامه مییابد و تنها در چنین شرایطی مادران فهیم، قادر خواهند بود فرزندانی برومند و صالح تحویل جامعه بدهند و مسئله سرنوشتساز ازدواج نیز، عبادتی مقدّس و انسانساز شناخته میشود»
https://khategilan.ir/?p=41448



