تهيه و تنظيم: “کتایون زرینبال”
کارشناس ارشد روانشناسی بالینی و مشاور کلانتری ۱۴ رشت
«دوست ندارم كه مثل گذشته در فقر و نداري زندگي كنم و واقعاً نميتوانم به آن شرايط برگردم، دوست دارم به آرزوهايم برسم، حتي اگر اين راه غلط بوده و در آینده پشیمانی زیاد به همراه داشته باشد.
از زماني كه يادم ميآيد زندگيمان در فقر و نداري گذشت. خانواده سالم و خوبي داشتم، اما پدرم كار ثابتي نداشت و هر از گاهي كه سركار ميرفت در حد خرجي روزمرهمان درآمد داشت. مادرم زن قانعي بود و اين قناعت را هر روز و هر ساعت به ما گوشزد ميكرد و ياد ميداد. از آنجايي كه زندگي اكثر اقوام و دور و بريها مثل ما بود، من جز اين مدل زندگي، چيز ديگري بلد نبودم.
اما دست از قضا سرنوشت زندگي ما به گونهاي ديگر تغيير كرد. حدودا ۱۲ سالم بود كه پدرم توسط يكي از آشنايان كار مناسبي پيدا كرد. قرار شد در يكي از مناطق بالاي شهر به عنوان سرايدار زندگي كنيم و پدر و مادرم در ازاي كار و نگهداري از منزل، حقوق قابل توجهي دريافت كنند. اول از اينكه قرار بود سرايدار شويم خجالت كشيدم اما وقتي فهميدم كه قرار است درآمد ثابتي داشته باشيم، قبول كردم.
بالاخره ما به آن خانه رفتيم ولي برخلاف تصورم، سهم ما از آن خانهي ويلايي زيبا، يك اتاقك كوچك بدون امكانات در گوشه حياط بود. هنوز هم نميفهمم چرا مادرم براي آن اتاقك نمور آنقدر گريه ميكرد و خدا را شكر ميكرد اما هر چه بود ما بايد اين شرايط را قبول ميكرديم.
برای همكلاسيها و دوستانم آن خانه را براي خودمان معرفي ميكردم و از بودن در آن خانه و محله لذت ميبردم، اما از درون حس خيلي بدي داشتم و هميشه فكر ميكردم كه بايد روزي پولدار شوم و مثل صاحب آن خانه زندگي لوكس و با كلاس داشته باشم.تصميم گرفتم درسم را رها كنم و به دنبال كار بروم. شغل آرايشگري را انتخاب كردم و در همانجا با شخصي آشنا شدم كه مرا براي مدلينگ لباس به يكي از دوستانش معرفي كرد.
شغل بسيار پر درآمدي بود اما شرط اول اين بود كه ظاهرم را تغيير بدهم و من از عمل بيني تا لنز چشم و رنگ كردن موها و غيره خودم را تغيير دادم.با اينكه فقط ۱۵ سال داشتم اما گاهي درآمدم بالاي ۱۰ميليون در ماه ميرسيد. تنها مشكلم رفتارهاي پدر و مادرم بود كه مدام به خاطر ظاهر و رفت و آمد و ترك تحصيلم به من سركوفت ميزدند.
اما حرفهاي آنها برايم مهم نبود و من بهترين راه را براي زندگيم پيدا كرده بودم. اختلاف با خانوادهام را براي صاحبكارم تعريف كردم و او به من پيشنهاد داد كه خانهاي دارد كه براي كارهاي مدلينگ از آن استفاده ميكند و من هر موقع بخواهم ميتوانم به آنجا بروم، من هم از خدا خواسته قبول كردم.در آنجا هر شب جوانان زيادي رفت و آمد ميكردند و مشروبات الكلي و مواد مخدر، نقل مجلس بود و من هم براي اينكه با آنها همقدم باشم و كم نياورم مصرف ميكردم و حس خوبي داشتم.
اما بعد از مدتي اخلاقم تغيير كرد و حتي چند بار روي پدرم دست بلند كردم. همه به من ميگويند كه معتاد شدهام اما خودم ميدانم كه هر وقت بخواهم، ميتوانم مصرف را كنار بگذارم.
دوست ندارم كه مثل گذشته در فقر و نداري زندگي كنم. ولي به نظرم اگر تغيير مكان نميداديم و من با دنياي افراد پولدار آشنا نميشدم، شايد راحتتر شرايط خانوادهام را ميپذيرفتم اما الان واقعا نميتوانم به آن شرايط برگردم و دوست دارم به آرزوهايم برسم حتي اگر اين راه غلط باشد.
https://khategilan.ir/?p=39288




