تهیه و تنظیم: کارمند زینب احمدی پور
کارشناس روانشناسی مشاور و مددکار کلانتری۱۱ شهرستان صومعهسرا استان گیلان
« به خاطر هزینههای زندگی در آرایشگاهی مشغول به کار شدم و از طریق صاحب کارم با دانیال که بزرگ شده تهران بود آشنا شدم. دانیال یک ازدواج ناموفق به دلیل خیانت همسرش داشت.
با شنیدن صدای زنگ، درب خانه را باز کردم، چند نفر آقا از اداره راهداری وارد خانه شدند، نامه ای در دست داشتند که مضمون آن اینطور بود: منزل شما در طرح جاده بوده و به جهت احداث پل باید خریداری و تخریب شود. وای که چقدر من و تنها خواهرم از شنیدن این خبر خوشحال شدیم. چون پدرم هیچ وقت شغل درست و حسابی نداشت و اهل کار نبود، بنا براین خانه و زندگی خوبی نداشتیم و آرزوی قلبی ما، داشتن یک خانه و زندگی خوب بود. به خاطر همین از دیدن نامه خوشحال شدیم به طوری که من شب ها با رویای زندگی در شهر میخوابیدم و روز شماری میکردم تا از این زندگی خلاص شویم.
بالاخره پس از فروش خانه به پیشنهاد مادرم به شهر آمدیم اما با پولی که داشتیم نمیتوانستیم خانهای برای خود خریداری کنیم، بنابراین مادرم مجبور شد تا زمین شالی را هم بفروشد و با پول زمین و خانه توانستیم یک منزل ویلایی نیمه ساخت، خریداری کنیم که متاسفانه هنوز هم کامل نیست و پس از گذشت چند سال همچنان نیمه کاره است. ما در شهر درآمدی نداشتیم. مادرم مجبور بود برای مردم کار کند. وقتی که به شهر آمدیم مادرم صاحب دوستان زیادی شد به طوری که از طریق همین دوستان چند باری برای پدرم جادو کرد اما زندگی ما بهتر که نشد بلکه بدتر هم شد. اصلا از وقتی که ما به شهر آمدیم خیر و برکت اندکی هم که داشتیم از زندگی ما رفت.
به خاطر هزینههای زندگی در آرایشگاهی مشغول به کار شدم و از طریق صاحب کارم با دانیال که بزرگ شده تهران بود آشنا شدم. دانیال یک ازدواج ناموفق به دلیل خیانت همسرش داشت که من از آن بی اطلاع بودم و بدون مشورت با خانواده مدتی با او تلفنی صحبت کردم و بعد از اینکه به توافق رسیدیم با مادرم در میان گذاشتم و با رضایت مادرم کمتر از شش ماه این وصلت انجام شد و باز هم مثل همیشه پدرم هیچ کاره بود و نظری نداشت. ولی خواهرم مخالف بود. او از همه ما عاقل تر بود و به من میگفت که ما تازه به شهر آمده ایم، دانیال بزرگ شده تهران است، فرهنگ او با فرهنگ ما که روستایی هستیم فرق دارد، اما من فکر میکردم که خواهرم نسبت به من حسادت میکند و دوست داشتم این وصلت رویایی هر چه زودتر انجام شود و همین طور هم شد و ما با هم ازدواج کردیم و به تهران رفتیم.
دانیال کارمند راهآهن بود و یک خواهر و یک برادر داشت که مجرد بودند. پدر او هم کارمند راه آهن بود و وضع مالی خوبی داشتند. ما هم در طبقه پایین آپارتمان آنها زندگی میکردیم و از نظر مالی تقریبا مشکلی نداشتیم. مدتی گذشت و دانیال به من پیشنهاد ادامه تحصیل داد اما من قبول نکردم چون حوصله درس و دانشگاه نداشتم. بنا براین خودم به او پیشنهاد کار دادم، اما استارت اختلاف من با دانیال و خانواده اش شروع شد. چون خانواده دانیال مخالف کار زن در بیرون بودند و به دانیال یاد می دادند که نباید به او اجازه بدهی تا کار کند.
یک روز که دانیال به خانه آمد دوباره به او پیشنهاد دادم که اجازه دهد تا در آرایشگاهی مشغول به کار شوم، البته صرفا برای سرگرمی بود، چون من خانواده دانیال را دوست نداشتم. آنها آدم های خشکی بودند و در همه چیز دخالت میکردند. مدتی گذشت و من دوباره نظر او را راجع به کار بیرون پرسیدم ولی باز با مخالفت دانیال رو به رو شدم و از آنجایی که من در خانواده پر آشوبی بزرگ شده و عصبی بودم سر او داد زدم و مثل مادرم به پدر و مادر دانیال فحش دادم که با واکنش دانیال همراه شدم و او بدون درنگ، سیلی محکمی به صورتم زد و من هم کوتاه نیامدم و با او برخورد فیزیکی داشتم که بحث ما بالا کشید و من از خانه بیرون رفتم.
یکی دو ساعتی در خیابان بودم و به تلفن های دانیال هم اهمیتی نمی دادم، غروب به خانه برگشتم دانیال درب را برای من باز نکرد، به همین خاطر زنگ آیفون منزل پدرش را به مدت چند ثانیه نگه داشتم که درب را برای من باز کردند وارد آپارتمان که شدم پدر دانیال شروع کرد به نصیحت کردن، اما خواهرش با لحنی تند به من گفت تو دهاتی هستی و لیاقت خانواده ما را نداری، تو پول ندیده هستی و حالا که رنگ پول را دیدی خودت را گم کردی، من هم کم نیاوردم و بحث ما دوباره بالا کشید، اما بالاخره با پا درمیانی پدر دانیال وارد خانه شدم. من از دانیال و خانواده او متنفر بودم، چون مادرم هم مثل من از خانواده پدرم متنفر بود و همیشه به پدرم ناسزا میگفت، من هم این ارثیه را از مادرم به یادگار داشتم.
دانیال هم مثل من اعصاب نداشت و سر هر مساله کوچکی فوری عصبی میشد و همیشه به من میگفت تو مشکل اخلاقی داری، شاید او میدانست که من مشکلی ندارم.
اما با توجه به اینکه جدایی او از همسر اولش به خاطر خیانت بود به همین دلیل نسبت به همه چیز شک داشت تا حدی که در زمان بارداری چند باری به همین بهانه مرا به باد کتک گرفت.
بعد از تولد پسرم چون دل خوشی از خانواده دانیال نداشتم، بیشتر به خانه مادرم می آمدم، ولی وقتی که شنیدم مادرم با وجود داشتن همسر با مردی که به صورت خدماتی در منزل آنها مشغول به کار بوده و پس از فوت همسرش با او صیغه کرده، از مادرم متنفر شدم و دیگر به شمال نیامدم. مدتی گذشت و سامیار در سن سه سالگی مبتلا به سرطان شد و در طول درمان پسرم من و دانیال با هم خوب بودیم و پس از چند سال کم کم حال سامیار رو به بهبودی رفت ولی پس از آن از طریق یکی از اقوام دانیال متوجه طلاق او از همسر اولش شدم که متاسفانه همه چیز بهم ریخت و دوباره جنگ و دعوا ها شروع شد.
پسرم هم وقتی که بزرگ شد به خاطر عوارض شیمی درمانی و نزاع هایی که من با پدرش داشتم بداخلاق و عصبی بود. او به من و پدرش بد دهنی می کرد و من یاد روز هایی که شاهد چنین صحنه هایی در منزل خودمان با پدرم بودیم میافتادم و بیشتر عصبی میشدم. یک روز تصمیم گرفتم که از دانیال شکایت کنم و پس از شکایت تا روز دادگاه با پسرم به منزل مادرم آمدم، ولی به خاطر بد اخلاقی های سامیار او را به تهران بردم و خودم به مدت دو ماه در شهرک صنعتی مشغول به کار شدم.
مدتی گذشت و خانواده دانیال به جهت صلح و سازش به خانه ما آمدند و با پا در میانی اقوام دوباره به تهران برگشتم اما یک روز مدیر شرکت (سیامک) با من تماس گرفت که چرا بی خبر رفتی؟ و دوباره جر و بحث بین من و دانیال بالا گرفت و این بار بدون سامیار به منزل مادرم برگشتم که مدیر شهرک صنعتی با من تماس گرفت. سیامک خیلی با ادب و خوش برخورد بود، او فوق لیسانس داشت و مدیر یکی از قسمت های شرکت بود. حرف های سیامک آرامش بخش بود و به دلم می نشست. من هم در طی چند بار تماس تلفنی، همه ماجرای زندگی خودم را برایش تعریف کردم ولی او مدام نصیحتم میکرد، صحبت های ما هر روز و تا یک ماه ادامه داشت من ماجرا را با یکی از دوستانم در میان گذاشتم که دوستم از نیت شیطانی سیامک آگاهم کرد.
ولی من عاشق سیامک شده بودم ، به همین دلیل باز مدتی با سیامک صحبت کردم و یک روز به سیامک گفتم که من شما را دوست دارم، ولی سیامک با حالت زیرکانه به من پاسخ منفی داد. اما کار از کار گذشته بود و یک روز خودم پیشنهاد قرار ملاقات به سیامک دادم و سیامک هم قبول کرد و…………
تحلیل
اغلب ازدواج هایی که صورت می گیرد در ابتدا با عشق و علاقه همراه است اما متاسفانه بعد از اینکه مدتی از عقد و ازدواج گذشت بعضی از همسران دست به خیانت می زنند و اگر زندگی بر اساس بنیان های محکم بنا نشده باشد ممکن است در اثر گذشت زمان با مشکلاتی مواجه شود. به نظر می رسد عوامل بسیاری وجود دارند که می توانند به عنوان دلیل خیانت شناخته شوند که یکی از آنها داشتن انتظار های غیر معقول و انتقام جویی است که در این داستان داشتن انتظارات و رفتار های غیر معقول طاهره از شریک زندگی از یک سو و همچنین حس تنفر و انتقام جویی، به علت رنجش و فشار زیاد در خانواده پدری و بد بینی و بی وفایی همسر و خانواده او از سویی دیگر و عدم توانایی در تصمیم گیری و از همه مهمتر عدم تامین نیاز های عاطفی در فضای خصوصی زندگی طاهره جزء اصلی ترین عامل بی میلی به همسرش بوده که متاسفانه در جستجوی رسیدن به آرامش به دنبال شخص سومی رفته است.
همچنین عمده مشکل زنان در بروز خیانت های زناشویی به عوامل خانوادگی بر میگردد. طاهره در خانواده ای رشد یافته که همیشه شاهد درگیری و مشاجرات لفظی مادر نسبت به پدر بوده و هرگز از طرف آنها مورد محبت قرار نگرفته است پدر و مادر طاهره زیر یک سقف زندگی میکردند اما به دلیل فقر و عدم مسئولیت پذیری پدر هرگز اوقات خوشی نداشتند و او در برهه ای از زندگی، شاهد دروغگویی و خیانت مادر نسبت به پدر خانواده بوده است و فردی که الگوی مهم زندگی اش به نوعی دروغگو و خیانت کار باشد، بستر برای او آماده میشود تا خودش همان الگو ها را در زندگی اش پیاده کند. همچنین او پس از ازدواج شاهد بی وفایی و دروغگویی همسر بوده و از طرفی به خاطر بدگمانیهایی که در کلام همسر و رفتار او وجود داشت سبب عدم محبت آنها نسبت به یکدیگر شد که زمینه خیانت را برای او فراهم ساخته است.
یکی از راه های پیشگیری از خیانت تمرکز بر ملاک ها و معیار های گزینش همسر است که هر چه این ملاک ها شفاف تر و روشن تر باشد درصد احتمال خیانت را کاهش میدهد.
https://khategilan.ir/?p=35321



