به گزارش خط گیلان، با همکاری مرکز اطلاع رسانی معاونت فرهنگی و اجتماعی فرماندهی انتظامی استان گیلان، «پایگاه خبری تحلیلی خط گیلان» پنجشنبههای هر هفته برشی از تلخ و شیرین های زندگی را نشر می دهد تا شیرینی آرامش زندگی، تلخی ها را شیرین کند.(۷)
“با ظاهری پریشان و درمانده وارد اتاق مشاوره شد و داستان را اینگونه آغاز کرد.
آن روزها من ۱۰ سالم بود اما معنی خیلی از چیزها را نمیفهمیدم در واقع موقعی فهمیدم که پدرم باعث همه ناراحتیها و مریضیهای مادرم شد. از مادرم پرسیدم چرا من دو تا مادر دارم و نباید پیش تو زندگی کنم، مادرم با چشمانی اشکبار مرا در آغوش گرفت و همه چیز را برایم تعریف کرد.
مادرم در ۱۷ سالگی با پدرم ازدواج میکند و یک سال بعد مرا به دنیا میآورد و چون مادرم خانوادهای نداشته، پدرم هر روز او را کتک میزد و آزار میداد، پدرم چون وضع مالی خوبی داشت با زنی دیگر ازدواج میکند و از آن به بعد دیگر آب خوش از گلوی من و مادرم پایین نرفت.
سرانجام پدرم مادرم را طلاق داد و از آن به بعد من ماندم و یک پدر و دو مادر. با تمام سختیها و ملاقاتهای هفتهای یکبار با مادرم، دیپلم گرفتم که همان سال مادرم فوت شد و چون علاقهای به ادامه تحصیل نداشتم ترک تحصیل کردم و بلافاصله بعد از آن به خدمت سربازی رفتم.
به خاطر کمبود محبتی که همیشه داشتم دوست داشتم ازدواج کنم یک ازدواج موفق. در سن ۲۳ سالگی عاشق شدم، دختر نجیبی بود، از او خواستم آدرس و شماره تماس بدهد تا برای خواستگاری بروم ولی وقتی شرایطم را دید گفت اول از هم شناخت پیدا کنیم بعد…
نرگس دختر مهربان و عاقلی بود و چندماه از آشنایی من و نرگس گذشته بود و تصمیم گرفتم با همین شرایط بروم خواستگاری در این بین یک دوستی داشتم به نام مجید که میگفت چگونه میخواهی خوشگذرانی نکرده ازدواج کنی حداقل بیا این روزهای آخر تفریحت را بکن چون اگر ازدواج کنی افسوس این روزها را میخوری، آنقدر مرا وسوسه کرد که بالاخره راضی شدم.
با مجید تا دیر وقت در خانه دوستش بودیم هم نشئه بودم هم مست. اصلا حالم خوب نبود ترسیدم به خانه خودمان بروم و راهی خانه مجید شدم. تا ظهر خوابیدم و وقتی بیدار شدم سرم به شدت درد میکرد مجید گفت چون صفر کیلومتری به این حال و روز افتادی. امشبم بیا تا عادت کنی.
دوباره وسوسه شدم و دیگر حالم مثل بار اول بد نشد و شبها پشت سر هم تکرار میشد، مجید گفت خواستگاری را بیخیال شوم و من که وابسته مواد شده بودم قبول کردم و موضوع را به نرگس گفتم و نرگس در جواب گفت یک خواستگار دیگر نیز دارد و خانوادهاش هم به آن ازدواج راضیاند. من که بین انتخاب نرگس و موادمخدر مانده بودم سرانجام نرگس را انتخاب کرده و موضوع نرگس را با خانوادهام در میان گذاشتم و رفتیم خواستگاری، ولی روز خواستگاری پدر نرگس به من شک کرد و پرسید اهل دود و دم هستی؟!
صورتم مثل گچ سفید شد و خواستگاری بهم خورد، حالم بد بود از اینکه اینقدر تابلو شدم که بقیه متوجه موضوع شده بودند ولی بازم به کارهایم ادامه دادم تا خبر رسید نرگس ازدواج کرده، این خبر به حدی برام تکان دهنده بود که از خواب سنگین غفلت بیدار شدم و چون سربازی ام در نیروی انتظامی بود و از وجود مرکزی در کلانتری به عنوان واحد مشاوره مطلع بودم برای مشاوره به کلانتری مراجعه کردم.
پس از طی دورههای مشاوره و کمپ ترک اعتیاد همان جا با راهنمایی و مشاوره و دوستان انجمن معتادان گمنام، مهارت فنی یاد گرفتم و بعد از ۲ سال پاکی با دریافت تسهیلات خوداشتغالی برای معتادان بهبود یافته توانستم یک مغازه بزنم و حتی باعث ایجاد اشتغال برای فرزندان معتادان بهبود یافته شوم.
چند نوبت برای خواستگاری رفتم ولی به خاطر سابقه اعتیادی که داشتم جواب منفی شنیدم که سرانجام خدا کمکم کرد و با راهنمایی مشاورم چند وقتی است که با دختری آشنا شدم و با رضایت خانواده اش نامزد هستیم.
تهيه و تنظيم: “زلیخا صادقیولنی” مشاور افتخاري فرماندهی انتظامی بخش کلاچای شهرستان رودسر
![]()
https://khategilan.ir/?p=33050



