به گزارش خط گیلان، با همکاری مرکز اطلاع رسانی معاونت فرهنگی و اجتماعی فرماندهی انتظامی استان گیلان، «پایگاه خبری تحلیلی خط گیلان» پنجشنبههای هر هفته برشی از تلخ و شیرین های زندگی را نشر می دهد تا شیرینی آرامش زندگی، تلخی ها را شیرین کند.(۶)
“دو سال پيش كه سال آخر دبيرستان بودم از طريق فضايمجازي و به صورت كاملا اتفاقي با يوسف آشنا شدم.
جالب اينكه متوجه شديم هممحلي هستيم و فقط چند كوچه با هم فاصله داريم. هر روز او را در راه مدرسه ميديدم، به من ابراز علاقه ميكرد و من هم از او خوشم آمده بود و وابستهاش شدم . نزديك به يك سال ارتباط ما در حد نامه و تلفن و فضاي مجازي طول كشيد. تا اينكه در آستانه كنكور، يوسف به اتفاق خانوادهاش به خواستگاريام آمدند، اما پدر و مادرم به شدت با اين ازدواج مخالفتكردند و پدرم گفت : پسري كه سربازي نرفته و كاري ندارد به درد ازدواج نميخورد و يوسف و خانوادهاش با ناراحتي از خانهمان رفتند.
من خيلي ناراحت شدم، ولي پدرم خيلي با من صحبت كرد و من وقتي حرفهاي منطقياشرا شنيدم، تصميم گرفتم ارتباطم را با يوسف قطع كنم و اين را به خودش هم گفتم و او هم با ناراحتي قبول كرد.
چند ماهي از اين اتفاق گذشت و يوسف هرازگاهي پيام ميداد اما من جوابش را نميدادم، چند باري هم خيابان جلويم را گرفت ولي من با بياعتنايي رد شدم و گفتم كه مزاحمم نشود. تا اينكه پسر يكي از آشنايان كه از هر نظر موقعيت مناسبي براي ازدواج داشت، به خواستگاريام آمد و من با رضايت پدر و مادرم به امير جواب مثبت دادم و با هم نامزد شديم . اما يوسف دست بردار نبود و مدام برايم مزاحمت ايجاد ميكرد و ميگفت كه انتقام ميگيرم.
از اين بابت خيلي ناراحت بودم و افسوس ميخوردم، چرا حالا كه شرايط خوبي براي زندگي و ساختن آيندهام به دست آوردهام بايد آتش اشتباهات گذشتهام مرا بسوزاند. بدتر از همه اينكه يوسف از طريق فضايمجازي به صورت ناشناس براي همسرم پيام هاي مشكوك ميفرستاد و من اصلا نميخواستم كه همسرم از وجود او و ارتباط گذشتهام مطلع شود.
يوسف همه جا ما را تعقيب ميكرد و هر روز كه نامزدم ميآمد تا با هم بيرون برويم، ميمردم و زنده ميشدم و نگاههاي غضب آلود يوسف عذابم ميداد. حتي يك روز جلو آمد و از همسرم ساعت پرسيد و امير جوابش را داد و به راه خود ادامه داديم.
هنوز در فكر اين بودم كه موضوع را با خانوادهام يا كسي مطرح كنم كه يك روز توي كوچه يوسف جلويم را گرفت و گفت ميخواهد براي آخرين بار با من صحبت كند و من هم براي اينكه دست از سر زندگيم بردارد، قبول كردم و سوار ماشينش شدم. هنوز مسافت زيادي نزفته بوديم كه كنار خيابان يكي از دوستانش را سوار ماشين كرد و دوستش به محض سوار شدن با چاقو تهديدم کرد كه اگر صدايم در بيايد مرا ميكشد و خودرو به سمت ساختمان نيمه كارهاي رفت و همانجا توقف كرد.
در يك لحظه به محض اينكه دوست يوسف پياده شد تا در را باز كند، سريع از خودرو پياده شدم و با سرعت فرار كردم و توانستم خودم را از دست آن دو جوان شيطان صفت نجات دهم. الان به واحد مشاوره آمدهام تا راهنمايام كنيد براي مراحل شكايت و هم اينكه چكار كنم تا همسرم را از رابطهي گذشتهام مطلع كنم و او را از دست ندهم چون واقعا زندگيام را دوست دارم……
اميدوارم همهي دختران هم سن و سالم مراقب باشند و فريب دوستيهاي اينترنتي و آشناييهاي بي سر و ته را نخورند كه حقيقتا عاقبت خوب و خوشي ندارد. نميدانم اگر آن لحظه خدا به من كمك نميكرد و فرار نميكردم، چه عاقبتي و جنايتي اتفاق ميافتاد.
نظر کارشناس :
از دلايل اصلي اين ماجرا اعتماد بي جا به فردي غريبه در فضاي مجازي، تحقيق نكردن در مورد فرد مورد نظر، اجازه ورود به حريم شخصي و خانوادگي بدون شناخت فرد، زود باوري و رويايي فكر كردن در مورد مساله ي مهمي مثل ازدواج، عدم سختگيري خانواده در مورد مراحل تحقيق و شناخت قبل از آشنايي و ايجاد وابستگي بين دختر و پسر، نداشتن مهارت هاي نه گفتن و تصميم گيري در مراجع و اينكه در مراحل آشنايي طرفين بايد روي شناخت مسائل فرهنگي، اجتماعي، فردي، اقتصادي و….. همديگر تمركز كنند نه صرفا افكار رويايي كه نتيجه اي جز وابستگي و چشم پوشي از حقايق ندارد و به جاي تمركز روي ويژگي هاي فرد، به دليل وابستگي، منطق خود را از دست داده و قدرت تصميم گيري كاهش مي يابد.
تهیه و تنظیم: کتایون زرینبال، کارشناس ارشد روانشناسی، مشاور کلانتری ۱۴ فرماندهی انتظامی شهرستان رشت
https://khategilan.ir/?p=32842



