×

منوی بالا

منوی اصلی

دسترسی سریع

اخبار سایت

اخبار ویژه

امروز : شنبه, ۲۶ اردیبهشت , ۱۴۰۵  .::.   برابر با : Saturday, 16 May , 2026  .::.  اخبار منتشر شده : 1 خبر
اعتیاد و ماجرای تلخ زندگی

به گزارش خط گیلان، با همکاری مرکز اطلاع رسانی معاونت فرهنگی و اجتماعی فرماندهی انتظامی استان گیلان، «پایگاه خبری تحلیلی خط گیلان» پنجشنبه‌های هر هفته برشی از تلخ و شیرین های زندگی را نشر می دهد تا شیرینی آرامش زندگی، تلخی ها را شیرین کند.(۴) 

ستاره با صورتی گریان ماجرای تلخ زندگی‌اش را اینگونه برایم شرح داد از بخت بد روزگار، من در خانواده‌ای به دنیا آمدم که پدر و مادرم هر دو اعتیاد به موادمخدر داشتند و من هم به ناچار شاهد مصرفشان بودم. پدرم از من برای خرید و فروش موادمخدر استفاده می‌کرد و اگر مخالفت می‌کردم مرا به باد کتک می‌گرفت حتی بیشتر اوقات دوستانشان را به خانه می‌آوردند و با هم مصرف می‌کردند. خلاصه روزهای خوبی را در کنارشان سپری نمی‌کردم و دنیا به کامم بسیار تلخ بود.

خانواده‌ام برای تهیه مواد تن به هرکاری‌ می‌دادند و همین امر موجب شده بود خانه‌مان بسیار ناامن شود و من نتوانم دیگر در آنجا بمانم. ۶ سال بیشتر نداشتم که تصمیم گرفتم خانه‌‍‌مان را ترک کنم و دیگر به آنجا برنگردم. بعد از فرار به خانه يكي از همسایه‌ها پناه بردم و از آنجایی که آنها حال و روز مرا می‌دانستند با پلیس تماس گرفتند و به دلیل بدسرپرستی من را به بهزیستی فرستادند.

بعد از چند ماه زندگی در مرکز نگهداری کودکان بد سرپرست با رضایت خودم مرا به خانواده‌ای سپردند. پدر و مادر خوانده‌ام انسان‌های خیلی خوبی بودند و واقعا در کنارشان طعم خوش زندگی را می‌چشیدم و آرامش داشتم. آنقدر حالم در کنارشان خوب بود که پدر و مادر واقعی خودم را فراموش کرده بودم با اینکه وضعیت مالی خوبی نداشتند اما تمام سعی‌شان را می‌کردند تا من در رفاه کامل باشم حتی فامیل‌های نزدیک هم مرا دوست داشتند و به من احترام می‌گذاشتند.

تا اینکه مادر خوانده‌ام بیمار شد پزشک‌ها خیلی تلاش کردند تا حالش خوب شود اما فایده‌ای نداشت و متاسفانه به دلیل بیماری سرطان از دنیا رفت.
در سن ده سالگی مجدد زندگی تلخ را تجربه کردم بعد از رفتنش خیلی اذیت شدم تا حدی که به فرد افسرده تبدیل شدم پدر خوانده‌ام خیلی سعی می‌کرد جای خالی‌اش را برایم پر کند اما نمی‌توانستم خوبی‌هایش را به راحتی فراموش کنم تا جایی که دچار افسرگی شدم و به روانپزشک مراجعه کردم.

در نبودش زندگی خیلی سخت بود و نمی‌توانستم از پس کارها بر بیایم تا اینکه پدر خوانده‌ام بعد از گذشت چند ماه با مشورت نزدیکان با خانمی ازدواج کرد من از این قضیه خیلی ناراحت نبودم چون می‌دانستم به هر حال یکی باید جای مادرم را بگیرد.

اما در حال حاضر آن خانم رابطه خوبی با من ندارد و احساس می‌کند من در آن خانه اضافه هستم مدام از هر رفتاری ناراحت می‌شود و قهر می‌کند همچنین از وقتی ازدواج کردند خانواده‌اش زیاد خانه ما رفت و آمد می‌کنند و خواهرش مدام سربه‌سرم می‌گذارد.

آخرین بار که بدون حضور پدرم به مهمانی منزل مادرخوانده‌ام رفتیم در جمع‌شان مدام مرا مورد تمسخر قرار دادند و اذیتم کردند. همچنین وقتی در راه برگشت بودیم با هم دعوا گرفتیم و مرا در ماشین کتک زدند من هم از ماشین‌شان فرار کردم و خواستم به بهزیستی بگردم که همکاران شما با پدرم تماس گرفتند و باهم به اینجا آمدیم. من دیگر دوست ندارم به آن خانه برگردم و با آن خانم و خانواده‌اش روبه‌رو شوم.

نظر کارشناس :

ستاره به دلیل بحران‌های که در گذشته سپری کرده است و مشکلاتی که اکنون برای او رخ داده است دچار خلاهای عدیدی شده است و واکنش در برابر این شرایط که از نظر وی نامساعد و بعضا غیر قابل تغییر جلوه می‌کند، فرار و دوری از خانواده است.

در واقع فرار او یک عکس‌العمل در مقابل دشواری است که در محاصره خودش قرار داده و راهی برای رهایی از این ناخوشایندی و خشونت علیه خودش می‌داند.
و از آنجا که ستاره به دلیل شرایط نامناسب زندگی‌اش فشار‌ها و استرس‌های زیادی را تحمل کرده است و در آستانه دوره نوجوانی قرار دارد، متاسفانه خانواده‌اش شرایط روحی نوجوانشان را به دلیل نداشتن آگاهی جدی نمی‌گیرند و حتی گاهی آن را به تمسخر گرفته و انکارش می‌کنند.

نویسنده: کارمند خرید خدمت “خدیجه کشاورز” کارشناس ارشد ” کارشناس ارشد و مشاور و مددکار کلانتری ۱۲ رشت

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.